خانه / آشنایی با بزرگان / خاطرات سرداران جنگ…
خاطرات سرداران جنگ…

خاطرات سرداران جنگ…

--_1_~1بعضی روزا صبح زودتر مي‌ رفت از ديوار مدرسه مي پريد پايين حياط مدرسه را جارو مي کرد تا مدير مدرسه بهانه اي براي اخراج سرايدار که کمردرد داشته، نداشته باشد.

شهيد عباس بابايي

 

 

13266_KxcLgW2dيه استادمون تهديد کرده بود اگه سر امتحان بی کراوات بياين ازتون نمره کم مي کنم.
ولي مصطفي اصلاً براش مهم نبود.
خيلي راحت بی کراوات اومد سر جلسه. استاد هم ازش 2 نمره کم کرد. شد 18؛ بالاترين نمره!

شهيد چمران

 

 

 

Bakeri (2)

فکش اذيتش مي کرد. دکتر گفت بايد بره بيمارستان عکس بگيره…

عکس که آماده شد، رفتيم دکتر ببينه. وسط راه غيبش زد. دکتر داشت مي رفت. آخر پيداش کرديم.

يه پيرمرد رو کول کرده بود داشت از پله ها مي برد بالا…

شهيد باکري

Description: http://d.envolve.com/clear.cache.gif

 

س

آخرين نفري بود که از عمليات برمي‌گشت.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.

آن طرف هم دشمن بود و آتش هم سنگين. تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتيم: اگه شهيد مي‌شدي…؟
گفت: "اين بيت المال بود."

شهید متوسليان

 

13266_Q0u71XfGاز فاو برمي‌گشتيم که قايق خراب شد.
هواپيماي عراقي هم رسيد.
همه يا مهدي و يا حسين می گفتند.
چند نفر هم پريدند تو آب، يکی ولي مي‌خنديد.
داد زدم حالا چه وقت خنديدنه؟گفت: اگر قراره شهيد بشم چرا با ناله و ناراحتي؟

 

 

 

 

6599625783912125640

آب جيــره بنــدي شده بــود.
بــه من آب نرسيــد، طاقت نداشتــم
ليــوان را بــه من داد و گفت:من زيــاد تشنم نيست، نصفش رو خوردم بقيــه ش رو تــو بخور،
خوردم.
فرداش بچه ها گفتــن جيــره هر کس نصف ليــوان بــود !

Description: http://d.envolve.com/clear.cache.gif

درباره‌ صفاری

الا بذکر الله تطمئن القلوب...

جوابی بنویسید